به نوجوانی گفتند : عشق چیست ؟ گفت : رفیق بازی !
به جوانی گفتند : عشق چیست ؟ گفت : پول و ثروت !
به پیرمردی گفتند : عشق چیست ؟ گفت : عمر !
به عاشقی گفتند : عشق چیست ؟ چیزی نگفت !
آهی کشید و سخت گریست ..
چه کرده ای تو با دلم که نبض من صدای توست ؟
چه کرده ای تو با سرم که فکر من هوای توست ؟
در دنيا از سه آهنگ خوشم نمي آيد : صداي کودکي از بي مادري ، صداي مجرمي از بي گناهي و صداي عاشقي از جدايي ... کورش کبير
دلگیرم از الفبای بی کسی به خصوص این 5 حرف ف ا ص ل ه
باران نباش که دیگران فکرکنندخودرا با منت به شیشه میکوبی.......ابرباش تاانتظار باریدنت رابکشند
خدا مارو برای هم نمی خواست
فقط می خواست ، همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست ، نیمه امونو دیده باشیم
خدا مارو برای هم نمی خواست
فقط می خواست ، همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست ، نیمه امونو دیده باشیم
كه معلم پرسید
صرف كن رفتن را
و شروع كردم من
رفتم ، رفتی ، رفت . . .
و سكوتی سرسخت
همه جا را پر كرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو كرد
آری رفت و رفت
و من اكنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شكستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یك عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حك شد
رفت و در شكوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشك من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان است رفتن
كه معلم پرسید
صرف كن رفتن را
و شروع كردم من
رفتم ، رفتی ، رفت . . .
و سكوتی سرسخت
همه جا را پر كرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو كرد
آری رفت و رفت
و من اكنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شكستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یك عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حك شد
رفت و در شكوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشك من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان است رفتن
كه معلم پرسید
صرف كن رفتن را
و شروع كردم من
رفتم ، رفتی ، رفت . . .
و سكوتی سرسخت
همه جا را پر كرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو كرد
آری رفت و رفت
و من اكنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شكستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یك عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حك شد
رفت و در شكوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشك من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان است رفتن
كه معلم پرسید
صرف كن رفتن را
و شروع كردم من
رفتم ، رفتی ، رفت . . .
و سكوتی سرسخت
همه جا را پر كرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو كرد
آری رفت و رفت
و من اكنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شكستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یك عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حك شد
رفت و در شكوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشك من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان است رفتن
كه معلم پرسید
صرف كن رفتن را
و شروع كردم من
رفتم ، رفتی ، رفت . . .
و سكوتی سرسخت
همه جا را پر كرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو كرد
آری رفت و رفت
و من اكنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شكستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یك عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حك شد
رفت و در شكوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشك من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان است رفتن
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید، ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند اگر براستی خواستن توانستن بود محال نبود وصال، و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه میتوانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشت هیچکس را توان آن نبود که قدمی بردارد تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و من کمر شکسته ترین بودم اگر غرور نبود چشمهایمان به جای لب هایمان سخن نمیگفتند و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان 24 زندان حبس نمیکردیم اگر خواب حقیقت داشت همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود ولی گنجها شاید بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند دل ها سکه ها را بیش از خدا نمیپرستیدند و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمیدید تا دیگران از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزش ترین کالا بود ترس نبود، زیبایی نبود، و خوبی هم شاید اگر عشق نبود به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود اگر کینه نبود قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند اگر خداوند یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت...
وقتی صدا از بلندگوها نمیاد چن حالت داره... یا خراب شدن و یه اپراتور جدید داره باهاشون ور میره تا یه صدایی ازشون در بیاره یا جهتشون رو عوض کردن و واسه یکی دیگه دارن آواز میخونن یا گوشخراش شدن و زنگ زدن و پاکی اولیه رو ندارن و دیگه صدای پاک و تمیزی ازشون در نمیاد یا مشغول تبلیغات بلندگویی هستن (بلندگوها رو هم که میشناسی، ذاتشون دروغ رو فریاد زدنه) یا آوازه خونه یه آوازه خون دیگه شدن یا چن تا چیز دیگه... اما هرچی که هس بلندگو هستن و تاریخ مصرف دارن. بعد یه مدتی یا زنگ میزنن و قیژ قیژ میکنن و میندازنشون دور و یا تکنولوژی جدیدترشون میاد و بازم میندازنشون دور. ذات بلندگو اینه که از خودش صدایی نداره و فریادکش صدای دیگرانه. یه روزی میرسه که استاد بلندگو ساز بلندگوهای زنگ زده قیژقیژی رو حتی ذوب نمیکنه که از بازیافتشون دوباره بلندگو بسازه بلکه میندازتشون تو زباله دان زندگی.چون زنگ زدگیشون، زنگ زدگی رو ترویج میده و اونوخته که هیچکدوم از اون صداهای دلربای نخراشیده نمیتونن نظر استاد بلندگو ساز رو عوض کنن. اونوخته که استاد بلندگو ساز ازشون میپرسه که چرا قدر صدای راستین خودتون رو ندونستین. شماهایی که میتونستین بواسطه یه صدای صادق، صدایی از بطن وجود خودتون داشته باشید چرا شدین آوازه خونه هر آوازه خونی. چرا گذاشتین هر اپراتوری بیاد و باهاتون ور بره تا یه صدایی ازتون در بیاد.چرا نخواستین مثه پینوکیو که آدم شد شما هم از بلندگو بودن در بیاین. استاد بلندگو ساز با کسی شوخی نداره. یه روزی باید جواب تمام این آوازه خونی ها رو داد. اون روز دیر نیست... . . .

عاشقی حس زیباییست
نگهش میدارم
حتی بدون تو
چه سال نحصیه امسال
چه روزای بدیدارم
آهای تقدیرمروارید
ازت بیذاربیذارم
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج
کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک
چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
من در این کلبه خوشم
تو در آن اوج که هستی خوش باش
من به عشق تو خوشم
تو به عشق هر که هستی خوش باش
LOVE بر گرفته از چنين كلماتي است...
درياي غم................................Lake of sorrow
اقيانوس اشك............................Ocean of tears
ديار مرگ..................................Valley of death
پايان زندگي....................................End of life
زندگی چیست؟
گل زردیست به نام.............................. عشق
آيينه ي شكسته ي ايست به نام ...............دل
مرواري غلطانيست به نام .......................اشك
خطر نا معلوميست به نام ..................سرنوشت
فرياد انسانيست به نام............................سكوت
امّادر اين ميان...
زيبا ترين كلمه عشق
زشت ترين كلمه بي وفايي
پاك ترين كلمه اشك
بي همتا ترين كلمه تنهايي
بي معنا ترين كلمه جدايي
جذاب ترين كلمه آشنايي
و
قشنگ ترين كلمه نام زيباي يار
بعضی وقت ها چیزی می نویسی فقط
برای یک نفر، اما دلـــــــــــت میگیرد
وقتی یادت می افتد که هرکســـــــــــی
ممکن است بخواند جـــــــــــــــــز
آن یـــــــــــــــک نــــــــــــــــــــفر
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !
چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... !
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !
برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ...
که به جهان بیاموزید که عشق "معصومیت" است و از جهان بیاموزید که عشق "اعتماد" است.
متولدین اردیبهشت
که به جهان بیاموزید که عشق "صبر و تحمل" است و از جهان بیاموزید که عشق "بخشش و گذشت" است.
متولدین خرداد
که به جهان بیاموزید که عشق "آگاهی" است و از جهان بیاموزید که عشق "احساس" است.
متولدین تیر
که به جهان بیاموزید که عشق "فداکاری" است و از جهان بیاموزید که عشق "آزادی" است.
میگذاشتی من نیز حرفهایم را برایت بگویم
لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ،
حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم
چه راحت شکستی دلم را ، حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ،
چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم
چه آسان دلکندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست ...
به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان
و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت ...
فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ،
همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید...
این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ،
حس میکنم آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم...
نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ،
ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست ،
لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست ...
تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ،
با همان رویا سر میکردم زندگی ام را ، تا تو آمدی ....
حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ،
کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست
که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند ،
اینجاست که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را...
حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟
صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی ،
حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی ...
گفتی خداحافظ و رفتی ، چقدر تو بی وفا هستی....

راستی نگفتی رسم تونیز چنین است؟ مثل همه فلانی ها؟؟؟؟؟؟
گفتی تو آبادی مگـــــــــــر؟
گفتـــــــــــم ندادی دل ب من
گفتی تو جان دادی مگـــــــــــر؟
گفتـــــــــــم ز کویت میروم
گفتی تو آزادی دگـــــــــــــــر
گفتـــــــــــم فراموشم نکن
گفتی تو در یادی مگـــــــــــر؟
چه مهربون شدی برام تو این روزای اخری
حالا که رفتنی شدم تواز همیشه بهتری
تومهربون شدی ولی حست به من سردرگمه
گریه هات عاشقونه نیس.محبتت ترحم
دیگه دستامو نگیر.خیلی شده دیر برای باهم موندن و...
دیگه اشکامو نبین چی بدتر از این تموم شدم بدون تو

تا میخوام آرزو کنم اسم تو اولش میاد
با اینکه بد کردی به من دلم هنوز تو رو میخواد
خاطره هام کنار تو محاله از یادم بره
شب تا سحر به یاد تو میمونه دل در به در
رفتن تو شکست من دل دادنم به دست غم
حرفات همش بهانه بود نخواستی که باشی با من
این همه مدت به انتظار نشستنم بیهوده بود
دروغ میگفتی به من طفلی دلم چه ساده بوووود...
من دلم میخواد...
یه روزی...
یه جایی...
یه وقتی...
دلم هیچی نخواد.
من آن غریبه ی دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم
در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی.
برای سالها می نویسم ...
سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ...
افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود...
که همیشه یکی بود یکی نبود


