تبليغاتX
وبلاگ یک نوجوان
عشق یا هوس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به کودکی گفتند : عشق چیست ؟ گفت : بازی !
به نوجوانی گفتند : عشق چیست ؟ گفت : رفیق بازی !
به جوانی گفتند : عشق چیست ؟ گفت : پول و ثروت !
به پیرمردی گفتند : عشق چیست ؟ گفت : عمر !
به عاشقی گفتند : عشق چیست ؟ چیزی نگفت !
آهی کشید و سخت گریست ..
چه کرده ای تو با دلم که نبض من صدای توست ؟
چه کرده ای تو با سرم که فکر من هوای توست ؟



در دنيا از سه آهنگ خوشم نمي آيد : صداي کودکي از بي مادري ، صداي مجرمي از بي گناهي و صداي عاشقي از جدايي ... کورش کبير
ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/29ساعت17:40توسط tanha gharibe in shahr |
love
برسردرقلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمدوگفت بی سوادم

دلگیرم از الفبای بی کسی به خصوص این 5 حرف ف ا ص ل ه 

باران نباش که دیگران فکرکنندخودرا با منت به شیشه میکوبی.......ابرباش تاانتظار باریدنت رابکشند

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه 1390/02/05ساعت18:4توسط tanha gharibe in shahr |

خدا مارو برای هم نمی خواست

فقط می خواست ، همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست

فقط خواست ، نیمه امونو دیده باشیم

خدا مارو برای هم نمی خواست

فقط می خواست ، همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست

فقط خواست ، نیمه امونو دیده باشیم

+نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت23:30توسط tanha gharibe in shahr |
نوبت من شده بود

كه معلم پرسید

صرف كن رفتن را

و شروع كردم من

رفتم ، رفتی ، رفت . . .

و سكوتی سرسخت

همه جا را پر كرد

سردی ِ احساسش

فاصله را رو كرد

آری رفت و رفت

و من اكنون تنها

مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد

من شكستم در خود

سهم من غربت شد

من دچارش بودم

بغض یك عادت شد

خاطرات سبزش

روی قلبم حك شد

رفت و در شكوه شب

با خدا تنها شد

و حضورش در من

آسمانی تر شد

اشك من جاری شد

صرف ِ فعل ِ رفتن

بین غم ها گم شد

و معلم آرام

روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان است رفتن
 
نوبت من شده بود

كه معلم پرسید

صرف كن رفتن را

و شروع كردم من

رفتم ، رفتی ، رفت . . .

و سكوتی سرسخت

همه جا را پر كرد

سردی ِ احساسش

فاصله را رو كرد

آری رفت و رفت

و من اكنون تنها

مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد

من شكستم در خود

سهم من غربت شد

من دچارش بودم

بغض یك عادت شد

خاطرات سبزش

روی قلبم حك شد

رفت و در شكوه شب

با خدا تنها شد

و حضورش در من

آسمانی تر شد

اشك من جاری شد

صرف ِ فعل ِ رفتن

بین غم ها گم شد

و معلم آرام

روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان است رفتن
 
نوبت من شده بود

كه معلم پرسید

صرف كن رفتن را

و شروع كردم من

رفتم ، رفتی ، رفت . . .

و سكوتی سرسخت

همه جا را پر كرد

سردی ِ احساسش

فاصله را رو كرد

آری رفت و رفت

و من اكنون تنها

مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد

من شكستم در خود

سهم من غربت شد

من دچارش بودم

بغض یك عادت شد

خاطرات سبزش

روی قلبم حك شد

رفت و در شكوه شب

با خدا تنها شد

و حضورش در من

آسمانی تر شد

اشك من جاری شد

صرف ِ فعل ِ رفتن

بین غم ها گم شد

و معلم آرام

روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان است رفتن
 
 
 
نوبت من شده بود

كه معلم پرسید

صرف كن رفتن را

و شروع كردم من

رفتم ، رفتی ، رفت . . .

و سكوتی سرسخت

همه جا را پر كرد

سردی ِ احساسش

فاصله را رو كرد

آری رفت و رفت

و من اكنون تنها

مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد

من شكستم در خود

سهم من غربت شد

من دچارش بودم

بغض یك عادت شد

خاطرات سبزش

روی قلبم حك شد

رفت و در شكوه شب

با خدا تنها شد

و حضورش در من

آسمانی تر شد

اشك من جاری شد

صرف ِ فعل ِ رفتن

بین غم ها گم شد

و معلم آرام

روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان است رفتن
 
نوبت من شده بود

كه معلم پرسید

صرف كن رفتن را

و شروع كردم من

رفتم ، رفتی ، رفت . . .

و سكوتی سرسخت

همه جا را پر كرد

سردی ِ احساسش

فاصله را رو كرد

آری رفت و رفت

و من اكنون تنها

مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد

من شكستم در خود

سهم من غربت شد

من دچارش بودم

بغض یك عادت شد

خاطرات سبزش

روی قلبم حك شد

رفت و در شكوه شب

با خدا تنها شد

و حضورش در من

آسمانی تر شد

اشك من جاری شد

صرف ِ فعل ِ رفتن

بین غم ها گم شد

و معلم آرام

روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان است رفتن
 
+نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت23:28توسط tanha gharibe in shahr |
اگردروغ رنگ داشت........

اگر دروغ رنگ داشت

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست

و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ویران میکردند


اگر براستی خواستن توانستن بود

محال نبود وصال،

و عاشقان که همیشه خواهانند

همیشه میتوانستند تنها نباشند


اگر گناه وزن داشت

هیچکس را توان آن نبود که قدمی بردارد

تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی

و من کمر شکسته ترین بودم


اگر غرور نبود

چشمهایمان به جای لب هایمان سخن نمیگفتند

و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم


اگر دیوار نبود نزدیک تر  بودیم

با اولین خمیازه به خواب میرفتیم

و هر عادت مکرر را در میان 24 زندان حبس نمیکردیم


اگر خواب حقیقت داشت

همیشه خواب بودیم


هیچ رنجی بدون گنج نبود

ولی گنجها شاید بدون رنج بودند


اگر همه ثروت داشتند

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمیپرستیدند

و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمیدید

تا دیگران از سر جوانمردی

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند

اما بی گمان صفا و سادگی میمرد

اگر همه ثروت داشتند


اگر مرگ نبود

همه کافر بودند

و زندگی بی ارزش ترین کالا بود

ترس نبود، زیبایی نبود، و خوبی هم شاید


اگر عشق نبود

به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم

کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم

آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم


اگر عشق نبود

اگر کینه نبود

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند


اگر خداوند

یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد

من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا

آنگاه نمیدانم

براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت...


 

+نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت23:23توسط tanha gharibe in shahr |
یه روز هم میرسه که دیگه نمیشه گفت عجب صبری خداداره.....

وقتی صدا از بلندگوها  نمیاد چن حالت داره...

یا خراب شدن و یه اپراتور جدید داره باهاشون ور میره تا یه صدایی ازشون در بیاره

یا جهتشون رو عوض کردن و واسه یکی دیگه دارن آواز میخونن

یا گوشخراش شدن و زنگ زدن و پاکی اولیه رو ندارن و دیگه صدای پاک و تمیزی ازشون

در نمیاد

یا مشغول تبلیغات بلندگویی هستن (بلندگوها رو هم که میشناسی، ذاتشون دروغ رو

فریاد زدنه)

یا آوازه خونه یه آوازه خون دیگه شدن

یا چن تا چیز دیگه...

اما هرچی که هس بلندگو هستن و تاریخ مصرف دارن. بعد یه مدتی یا زنگ میزنن و

قیژ قیژ میکنن و میندازنشون دور و یا تکنولوژی جدیدترشون میاد و بازم میندازنشون دور.

ذات بلندگو اینه که از خودش صدایی نداره و فریادکش صدای دیگرانه.

یه روزی میرسه که استاد بلندگو ساز بلندگوهای زنگ زده قیژقیژی رو حتی ذوب نمیکنه

که از بازیافتشون دوباره بلندگو بسازه بلکه میندازتشون تو زباله دان زندگی.چون زنگ

زدگیشون، زنگ زدگی رو ترویج میده

و اونوخته که هیچکدوم از اون صداهای دلربای نخراشیده نمیتونن نظر استاد بلندگو ساز

رو عوض کنن.

اونوخته که استاد بلندگو ساز ازشون میپرسه که چرا قدر صدای راستین خودتون رو

ندونستین. شماهایی که میتونستین بواسطه یه صدای صادق، صدایی از بطن وجود

خودتون داشته باشید چرا شدین آوازه خونه هر آوازه خونی. چرا گذاشتین هر اپراتوری

بیاد و باهاتون ور بره تا یه صدایی ازتون در بیاد.چرا نخواستین مثه پینوکیو که آدم شد

شما هم از بلندگو بودن در بیاین.

استاد بلندگو ساز با کسی شوخی نداره.

یه روزی باید جواب تمام این آوازه خونی ها رو داد.

اون روز دیر نیست...

.

.

.

 

+نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت23:20توسط tanha gharibe in shahr |
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم/ از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم/ تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم/ شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم...!


+نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت23:17توسط tanha gharibe in shahr |

عاشقی حس زیباییست

نگهش میدارم

حتی بدون تو

+نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت12:11توسط tanha gharibe in shahr |

چه سال نحصیه امسال

چه روزای بدیدارم

آهای تقدیرمروارید

ازت بیذاربیذارم

+نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت12:7توسط tanha gharibe in shahr |
دوست دارم هارو بگید تاقبل ازاینکه به دوست داشتم تبدیل شوند

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج

کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک

چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت12:6توسط tanha gharibe in shahr |

من در این کلبه خوشم

تو در آن اوج که هستی خوش باش

من به عشق تو خوشم

تو به عشق هر که هستی خوش باش

+نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت12:4توسط tanha gharibe in shahr |
عشق = علاقه ي شديد قلبي

LOVE بر گرفته از چنين كلماتي است...

  درياي غم................................Lake of sorrow  

اقيانوس اشك............................Ocean of tears

ديار مرگ..................................Valley of death

پايان زندگي....................................End of life

 

+نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت12:0توسط tanha gharibe in shahr |

زندگی چیست؟

گل زردیست به نام.............................. عشق

آيينه ي شكسته ي ايست به نام ...............دل

مرواري غلطانيست به نام .......................اشك

خطر نا معلوميست به نام ..................سرنوشت

فرياد انسانيست به نام............................سكوت

 

امّادر اين ميان...                                       

زيبا ترين كلمه عشق

زشت ترين كلمه بي وفايي

پاك ترين كلمه اشك

بي همتا ترين كلمه تنهايي

بي معنا ترين كلمه جدايي

جذاب ترين كلمه آشنايي

و

قشنگ ترين كلمه نام زيباي يار

+نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت11:58توسط tanha gharibe in shahr |
 

بعضی وقت ها چیزی می نویسی فقط

برای یک نفر، اما دلـــــــــــت میگیرد

وقتی یادت می افتد که هرکســـــــــــی

ممکن است بخواند جـــــــــــــــــز

آن یـــــــــــــــک نــــــــــــــــــــفر




حالا که تمام راه را آمده ام

حالا که تا تو هیچ نمانده

چقدر دیر یادش آمد خدا

که ما قسمت هم نیستیم..!


 
 
ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه 1390/10/25ساعت15:15توسط tanha gharibe in shahr |
و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !


 و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !


 ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !



بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !



چه زیباست بخاطر تو زیستن ...



ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !



چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !



 بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! 



 چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !



برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !



کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !



ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!



و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ...

 

   عکس   مجموعه عکس های عاشقانه زیبا سری سوم

+نوشته شده در دوشنبه 1390/10/12ساعت17:20توسط tanha gharibe in shahr |
سیب سرخی رابه من بخشیدورفت..عاقبت برعشق منخندیدورفت...اشک درچشمان سردم حلقه بست...بی مروت اشک چشمم رادیدورفت

+نوشته شده در شنبه 1390/09/12ساعت15:14توسط tanha gharibe in shahr |
متولدین فروردین

که به جهان بیاموزید که عشق "معصومیت" است و از جهان بیاموزید که عشق "اعتماد" است.


متولدین اردیبهشت

که به جهان بیاموزید که عشق "صبر و تحمل" است و از جهان بیاموزید که عشق "بخشش و گذشت" است.


متولدین خرداد

که به جهان بیاموزید که عشق "آگاهی" است و از جهان بیاموزید که عشق "احساس" است.


متولدین تیر

که به جهان بیاموزید که عشق "فداکاری" است و از جهان بیاموزید که عشق "آزادی" است.
ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه 1390/08/21ساعت19:53توسط tanha gharibe in shahr |
حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟

میگذاشتی  من نیز حرفهایم را برایت بگویم

لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ،

حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم

چه راحت شکستی دلم را ، حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ،

چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم

چه آسان دلکندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست ...

به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان

 و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت ...

فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ،

همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید...

این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ،

حس میکنم آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم...

نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ،

ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست ،

لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست ...

تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ،

با همان رویا سر میکردم زندگی ام را ، تا تو آمدی ....

حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ،

کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست

که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند ،

اینجاست که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را...

حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟

صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی ،

حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی ...

گفتی خداحافظ و رفتی ، چقدر تو بی وفا هستی.... 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1390/08/21ساعت19:50توسط tanha gharibe in shahr |

 

 

+نوشته شده در شنبه 1390/08/14ساعت19:54توسط tanha gharibe in shahr |
ای کاش هیچوقت غرورمو زیرپاهات له نمیکردم

+نوشته شده در شنبه 1390/08/14ساعت19:48توسط tanha gharibe in shahr |
چکارمیکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه توجای من بودی و بعداز۱سال میفهمیدی کسی که تموم عشقت تووجودش خلاصه میشد فقط واسه این باهات بوده که صمیمی ترین دوستت که ازخواهرت بیشتردوسش داشتی بهش گفته باهات بمونه وبعدشم وابستت کنه وازت بگذره چه حسی بهت دست میداد؟چکارمیکردی؟دوستان خیلی یاتون برام نوشتین این وبلاگ خیلی فراتراز وبلاگ یه نوجوون ۱۵سالست باید بهتون بگم من این وبلاگو با تموم عشقم مینویسم وقتایی که شادم شادمینویسم وقتایی هم که مثل آلان میفهمم چه خیانتی درحقم شده سعی میکنم تمام دلتنگیام وغربت قلبمو بیارم تواین وب بخاطرهمین ازنظربعضیاتون این وب قشنگ میاد ((همتون ودوست دارم))

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت20:33توسط tanha gharibe in shahr |
هی فلانی میدانی؟؟؟..میگویندرسم زندگی چنین است....می آیند...میمانند...عادت میدهندومیروند

راستی نگفتی رسم تونیز چنین است؟ مثل همه فلانی ها؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت18:21توسط tanha gharibe in shahr |
گفتـــــــــــم خرابت میشوم
گفتی تو آبادی مگـــــــــــر؟
گفتـــــــــــم ندادی دل ب من
گفتی تو جان دادی مگـــــــــــر؟
گفتـــــــــــم ز کویت میروم
گفتی تو آزادی دگـــــــــــــــر
گفتـــــــــــم فراموشم نکن
گفتی تو در یادی مگـــــــــــر؟
+نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت18:11توسط tanha gharibe in shahr |
دراين دنيا که نامردي مرام است نکن مردي که مردي هم حرام است...
+نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت18:5توسط tanha gharibe in shahr |

چه مهربون شدی برام تو این روزای اخری


حالا که رفتنی شدم تواز همیشه بهتری


تومهربون شدی ولی حست به من سردرگمه


گریه هات عاشقونه نیس.محبتت ترحم

دیگه دستامو نگیر.خیلی شده دیر برای باهم موندن و...

 
دیگه اشکامو نبین چی بدتر از این تموم شدم بدون تو

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت18:5توسط tanha gharibe in shahr |
خدایا امحانت میکنم......
خدا! امتحان می کنی؟ یعقوب که نیستم. زکریا که نیستم. سیدالشهدا که نیستم. من خودم ام. می شناسی که...همان که قوت ندارد نعش خودش را راه ببرد...حالا...این بنده های دگوری ِمردنی را که امتحان نمی کنند...من این بار را نمی کشم... .
 
خدایا امتحان شدن برای کسی است که ارزش داشته باشد تو که مرا میشناسی که ضعیفم و رنجور
نیازی به آزمایشم نیست
امتحان کردن برای بی معرفتی چون من است که تورا بشناسم
خدایا دارم امتحانت میکنم
چون فراموشکارم ويادم نمي ماند ازامتحانات قبلي پيروز بيرون آمدي باز امتحانت ميکنم
وميدانم این بارنیزچون همیشه ازاین آزمون سربلند بیرون می آیی
+نوشته شده در سه شنبه 1390/08/10ساعت21:28توسط tanha gharibe in shahr |


تا میخوام آرزو کنم اسم تو اولش میاد

با اینکه بد کردی به من دلم هنوز تو رو میخواد

خاطره هام کنار تو محاله از یادم بره

شب تا سحر به یاد تو میمونه دل در به در

رفتن تو شکست من دل دادنم به دست غم

حرفات همش بهانه بود نخواستی که باشی با من

این همه مدت به انتظار نشستنم بیهوده بود

دروغ میگفتی به من طفلی دلم چه ساده بوووود...

+نوشته شده در دوشنبه 1390/08/09ساعت19:4توسط tanha gharibe in shahr |

من دلم میخواد...

یه روزی...

یه جایی...

یه وقتی...

دلم هیچی نخواد.

+نوشته شده در دوشنبه 1390/08/09ساعت19:3توسط tanha gharibe in shahr |

من آن غریبه ی دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم
در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی.


برای سالها می نویسم ...


سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ...
افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود...


که همیشه یکی بود یکی نبود
+نوشته شده در دوشنبه 1390/08/09ساعت19:3توسط tanha gharibe in shahr |
همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ...وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوستت دارم
+نوشته شده در شنبه 1390/08/07ساعت17:16توسط tanha gharibe in shahr |